سومین گلبرگ از دفتر عاشقی هایمان

من روز خویش را
با افتاب روی تو،
کز مشرق خیال دمیده ست آغاز می کنم.

من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:
- که دستم در دست توست –
من،جای راه رفتن، پرواز می کنم!

آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش یا در میان جمع
خاموش می نشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.
گاهی میان مردم، در ازدحام شهر
غیر از تو ،هر چه هست فراموش میکنم.

گویند این و آن به هم-آهسته-: -هان و هان!
دیوانه را ببینید!
بی خود،چو کودکان، لبخند می زند!
با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟!- آه،
من، خود را از این ملامت بی گاه،
همچنان، سرمست،
در فضای پریخانه های راز
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم.
آخر چگونه بانگ بر آرم که :-عاقلان!
دیوانه نیستم،
بخدا سخت عاشقم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 17:28  توسط مرتضی
|
