تبليغاتX
دوست داران فریدون مشیری

دوست داران فریدون مشیری

شعر

 

***خنده خورشید***

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 23:55  توسط اشکمهر  | 

بار دیگر ورق مزنیم...

قطره، باران، دريا

 

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 12:31  توسط اشکمهر  | 

گلبرگ دیگر از نوشته های فریدون

***در زلال شب***

شب٬ آن چنان زلال٬ که می شد ستاره چید!

دستم به هر ستاره که می خواست رسید!

نه از فراز بام٬

                    که از پای بوته ها

                                  می شد ترا در آیینه هر ستاره دید!

 در بی کران دشت

در نیمه های شب

جز من که با خیال تو می گشتم

جز من که در کنار تو ٬ می سوختم غریب!

تنها ستاره بود که می سوخت.

تنها نسیم بود که می گشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 23:28  توسط اشکمهر  | 

یک چیز متفاوت ایندفعه سهراب

غبار لبخند

 مي تراويد آفتاب از بوته ها
ديدمش در دشت هاي نم زده
 مست اندوه تماشاي يار باد
مويش افشان گونه اش شبنم زده
لاله اي ديديم لبخندي به دشت
پرتويي در آب روشن ريخته
 او صدا را درشيار باد ريخت
جلوه اش با بوي خاك آميخته
 رود تابان بود و او موج صدا
خيره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاريك خواند
 طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پيكرش افتاد گفت
 آفت پژمردگي نزديك او
 دشت درياي تپش آهنگ نور
 سايه ميزد خنده تاريك او

((سهراب سپهری))

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:30  توسط اشکمهر  | 

دومین نوشته مملو از عشقمان

سلام دوستان ٬ ما باز اومدیم با یکی دیگر از شعر های فریدون مشیری .

اگر پیشنهادی برای بهبودی وبلاگ دارین ما صمیمانه در انتظار شنیدن نظرات شما هستیم .

اگر دوستی از شاعر خاصی شعری در نظر داره حتما به ما اعلام کنه.

از اینکه تنهامون نگذاشتین ممنونیم.

در پناه آسمان...

 

کدام غبار... ؟

 

با جوانه ها ، نوید زندگی است.

زندگی : شکفتن جوانه هاست .

 

هر بهار

از نثار ابرهای مهربان

ساقه ها پر از جوانه می شود

هر جوانه ای شکوفه می کند

شاخه چلچراغ می شود

هر درخت پر شکوفه باغ...

 

کودکی که تازه دیده باز می کند

یک جوانه است

گونه های خوش تر از شکوفه اش

چلچراغ تابناک خانه است

خنده اش بهار پر ترانه است،

چون میان گاهواره ناز می کند...

 

ای نسیم رهگذز، به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی،

این شکوفه های عشق،

از سموم وحشی کدام شوره زار

رفته رفته خار می شوند؟

 

این کبوتران برج دوستی

از غبار جادوی کدام کهکشان

گرگ های هار می شوند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:26  توسط اشکمهر  | 

مقدمه

                                                      

چقدر ثانیه ها نا مردند                                                  گفته بودند که بر می گردند

بر نگشتند و پس از رفتنشان                                         بی جهت عقربه ها می گردند

سلام٬ امیدوارم خوب باشین . این وبلاگ توسط دوستاران شاعر بزرگ فریدون مشیری راه اندازی شده .

علاوه بر اشعار فریدون مشیری دستنوشته های خود بچه های گروه هم نوشته شده و پذیرای نظرات شما هستیم .

با آرزوی موفقیت برای تک تک شما ...


***از خدا صدا نمی رسد***

ای ستاره ها که از جهان دور                                   

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنی ده اید؟

***

این غبارمحنتی که در فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در بی تباهی شماست!

***

گوشتان اگر به ناله من آشناست٬

از سفینه ای که می رود به سوی آسمان ٬

از مسافری که می رسد ز گرد راه٬

از زمین فتنه گر حذر کنید!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست

***

ای ستاره ای که پیش دیده منی

باورت نمی شود که در این زمین٬

هر کجا ٬ به هر کس می رسی٬

خنجری میان مشت خود نهفته است!

پشت هر شکوفه تبسمی٬

خار جانگزای حیله ای شکفته است!

***

آنکه با تو می زند صلای مهر٬

جز به فکر غارت دل تو نیست!

گر چراغ روشنی به راه تست!

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است!

***

ای ستاره ٬ ما سلام مان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است!

در زمین زبان حق بریده اند٬

حق زبان تازیانه است!

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:37  توسط اشکمهر  |